دنياي عزيز: 

امروز پسرم رفتن به محل آموزش را آغاز مي كند وشرايط جديد تا مدتي به نظرش عجيب وغريب خواهد آمد. براي همين اميدوارم كه تو با نرمش ومتانت با او رفتار كني. 

آخر مي داني، پسرم تا به امروز پادشاه لانه ي خود و رييس حياط خلوت خانه بوده است. من هم هميشه دور وبرش بودم تا برزخم هايش مرهم گذارم و دردهايش را تسكين دهم. 

اما اكنون همه چيز در شُرف دگرگوني است. 

امروز صبح، او از خانه خارج خواهد شد، برايم دست تكان خواهد داد و ماجراهاي بزرگ زندگيش را كه شايد شامل مبارزه، غم و اندوه و تاسف خوردن باشد، آغاز خواهد كرد. 

پسرم براي اينكه بتواند در اين دنيا زندگي كند، بايد ايمان قوي، عشق، جرئت وجسارت داشته باشد. 

پس اي دنيا، اميدوارم كه تو دست هاي كوچكش را بگيري و چيزهايي را كه بايستي در زندگي بياموزد و بداند به او ياد بدهي. او را آموزش بده، اما اگر مي تواني، با ملايمت و محبت؛ به او ياد بده كه در اين دنيا در برابر هر آدم خبيث، فردي قهرمان هست؛ كه در برابر هر سياستمدار فاسد، رهبري فداكار و درست كردار و درمقابل هردشمن، دوستي مهربان وجود دارد. عجايب كتاب خلقت را به او بياموز. 

لحظاتي توام با آرامش به او ببخش تا در باره ي اسرار جاودانه ي پرندگان در آسمان، زنبورها در زير نور آفتاب و گل ها در تپه هاي سرسبز تعمق كند. به او ياد بده كه شكست خوردن بسيار افتخار آميزتر از بكار بردن خُدعه ونيرنگ است. 

اي دنيا، به پسرم بياموز كه به افكار و عقايدش ايمان داشته باشد؛ هرچند ديگران آن رانادرست پندارند. به او ياد بده كه نيروي انديشه و قدرت بازويش را به بالاترين خريدار عرضه كند، اما براي قلب و روح خود هرگز بهايي تعيين نكند. 

به او بياموز تا به عربده هاي اراذل گوش ندهد... و هرگاه تصور مي كند حق با اوست، از خود ايستادگي نشان دهد و براي رسيدن به هدفش بجنگد. 

اي دنيا، با ملايمت به او درس زندگي بياموز، اما نازپرورده اش مكن، چرا كه فولاد تنها در مجاورت آتش، آبديده و محكم مي شود. 

اين خواسته ي بزرگي است، دنيا، مي دانم. اما ببين چه كار مي تواني بكني، 

پسرك من، موجودي است كوچك و نازنين.