سلام

 

خاطرات اين مطلب مربوط ميشه به سه ماهه اول سال 92 تا قبل از تولد 4 سالگي....ممنون از دلهاي مهربون و خوش قلبتون

از اونجايي كه با تاخير خاطرات رو مينويسم خيلي قادر به توضيح و نوشتن نيستم به دليل آلزايمر زودرس ولي اين مطلب رو تقريبا به صورت فوتوپرس برگزار ميكنيم باشد كه برايمان تجربه شده تا سر وقت خاطرات رو بنويسيم....

 

ساال 92 اغاز شد و سال 91 پايان يافت سالي پر از شادي و لبخند تلخي و گريه و همه و همه گذشت تا در گذر ايام براي من و ما تجربه اي باشد تجربه هاي با ارزش مهمترين جمله اي كه توي سال 91 ياد گرفتم اين بود كه هر وقت احساس ناخوشايندي پيدا كردي بدان تقصير فقط با توست و به خودت بگو بايد متوقفش كنم و نگذارم ديگه اين احساس تكرار بشه.........

 

يكي از بهترين اتفاقات سال 91 هم كلاسهاي فلسفه و هستي شناسي خانم سليمي بود كه خيلي نگرش منو عوض كرد حداقلش اينه كه خودمو ديگه عذاب نميدم و بيشتر به خودم و خانوادم فكر ميكنم تا ديگران

 

بگذريم

 

اين هفت سين خوشكل امسال ما كه با اميرپارسا دوتايي درستش كرديم اميرپارسا خيلييي امسال ذوق داشت كه هفت سين درست كرده و مدام هر چيزي كه اولش سين داشت رو ازم ميپرسيد كه ميشه اينم بذاريم تو هفت سين؟

 

 

اينم سبزه امسالمون كه اميرپارسا با كمك مامان كاشته و هر روز هم بهش آب داده

 

لحظه سال تحويل

 

اين دو تا عكس مربوط به شب چهارشنبه سوري هست كه دم خونه اتيش به پا كرديم و شاد بوديم

هر سال اميرپارسا از چهارشنبه سوري ميترسيد ولي امسال خيلي هم بهش خوش گذشته

روز سه فروردين هم رفتيم كنسرت تالار وحدت اينم سفره هفت سين تالار وحدته

 تو تعطيلات عيد هم يه سفر رفتيم فيروزكوه

پسر پر تلاش مامان

 

 

روز 12 فروردين هم رفتيم تولد رنگين كموني يكسالگي پسرعمه آرين

يه روز هم من دوستاي دبيرستاني رو دعوت كردم منزلمون و اميرپارسا با ني ني هاي(آقا سينا كه 18 روز كوچيكتر از اميرپارساست و آقا اميرمحمد كه كلاس دوم ابتدايي هست) اونا كلي بازي كرد

 

بعضي وقتا يه حرفايي ميزنه كه دلمون قنج ميره 

يه روز يهو وسط روز ميگه مامان يه چيزي هست كه تو نميدوني بگم چيه ميگم بگو ميگه نميدوني كه چقدر زياد دوستت دارم....و من ميميرم همون لحظه

وقتي هم مثلا تو اشپزخونه ام پاي گاز يا ظرفشويي هستم مياد از پشت يهو دستم رو ميگيره و ماچ ميكنه و همزمان ميگه خيلي دوست دارم مامان

 

عاشق اين مهربوني هاتم پسركم

 

 

يه روز بهاري با ماماني رفتيم نمايشگاه گل و گياه و به دستور دكتر اميرپارسا كلي گلدون خريديم گذاشتيم تو خونه

يه روز بهاري هم رفتيم نمايشگاه هوشمند سازي و از غرفه پدري هم ديدن به عمل آورديم و دستگاه هاشون رو تست كرديم!!

 

يه روز وقتي رفتم مهدكودك كه اميرپارسا رو بيارم خونه ديدم يكي از كلاژهاي اميرپارسا روي ديواره

كلاژ با يه سري تيكه مقواهاي رنگي طبق فضاي ذهني كودك

 

گربه مامان بعد از شير خوردن

 

يه دوره اي اميرپارسا خيلي به خانوما و كاراشون دقت ميكرد و علاقه مند شده بود البته يه دوره دو سه ماهه بود الان از سرش افتاده مثلا ميگفت:

يه پيجي من تو فيس بوك عضوم در مورد فيتنس هست كه خانوماي ورزشكار و بدنساز خيلي خوش هيكل و جذاب رو عكسشون رو ميذاره 

اميرپاراسا يكي از عكسا رو ديد گفت مامان تو لپ تاپ چه خانوم مانومايي داره!!! ميگم يعني چي ميگه اينايي كه لباس ندارن رو ميگم آخه خيلي با حالن!!!


يه روزم ميگه مامان من نداي  چرا كه نه رو خيلي دوست دارم كلا دخترا رو خيلي دوست دارم ميگم آرزو رو هم دوست داري مثلا ميگه نه دختراي بزرگ رو دوست دارم!!!

 

يه روزم گفت مامان شعبده باز بعني كسي كه لباس نميپوشه ميگم نه چطور مگه؟؟؟ گفت پس چرا شبكه من و تو رازهاي شعبده باز خانوما لباس ندارن!!!

 

 

يه روز با دوستاي ني ني سايتي رفتيم تئاتر سه ماهي و اونجا پسري پلنگ شد يه پلنگ خطرناك!

 

هنرمندي هاي پسري

 

آبياري گياهان آپارتماني به روش تهاجمي

 

اول خرداد هم به اتفاق دوست بابا و دو قلوهاشون رفتيم فومن

دوقلوها شدن سه قلو و كلي با هم بازي كردن

 

 

 

سه قلوها در ماسوله

 

سه قلوهاي بت مني

 

يه مهموني ني ني سايتي هم تو خرداد ما دعوت بوديم منزل آقاي آرتيمان خان دست مامانش درد نكنه كه واقعا زحمت كشيده بود

آرتيمان خان هم واقعا آقا بودند و مهربون

 

 

 

روز 5 تير هم تولد پسرعمه عليرضا دعوت بوديم با تم انگري بردز

پايان