سلام دوستان

 

 

پسرم 40 ماهه شد........خخخخخ البته الان 42 ماه رو هم رد كرده ولي خوب اين دو ماه زياد فرصت نوشتن نداشتم خاطرات دو ماه رو با هم مينويسم

 

اول از همه رفتيم ديدن كيانا خانوم خواهر گل كيميا جون كه شهريور ماه بدنيا اومد و الان ديگه براي خودش خانومي شده 2 ماهه شده ماشالله

يه روز تو آبان ماه تو موسسه اميرپارسا اينا نمايشگاه كتاب و لوازم كمك اموزشي بود رفتيم و خيلي هم عالي بود كلي خريد كرديم جاتون خالي اينم عكساش

اميرپارسا و دوستش يارا جون يكي از مسئولين غرفه ها

يكي از وسايلي كه خريديم يه  اسباب بازي بود مال گلدونه كه سه تا پلت فورم داشت كه اردك و سگ و ادمك هستن و هر كدوم دو نوع تن پوش كامل مقوايي دارن كه بچه ها  بايد با نخ تن پوش ها رو وصل كنند به بيس پلاستيكي اش هم سرگرمي هم باعث دقت و مهارت و هماهنگي دست و چشم ميشه جالبه اينم نمونه كار باهاش

 

 

اينم نمونه كامل شده

 

اينم بقيه كارها

 

روز 22 آبان ماه نوبت ما شد كه براي همه بچه هاي مهد ناهار درست كنيم و ببريم و طبق برنامه غذايي دوشنبه ها ما الويه رو انتخاب كرديم و با اميرپارسا تو خريد و پخت و اماده سازي اش همكاري داشتيم

ساندويچ ها رو اماده كرديم و ساعت 12 برديم مهد و با دلستر و ژله سرو كرديم

اميرپارسا خيلي خوشحال بود ميگفت همه از من تشكر كردن هههه

اينم يه نمونه همكاري با مامان و قطار كردن ژله ها

 

 

يه روز با عمه و نامزدش رفتيم كنسرت سعيد عرب اينم ژست اميرپارسا تو سالن

جديدا حس ميكنم خيلي بچه منظمي شده و اينو تو بازي هاش هم ميتونم مشاهده كنم مثلا وقتي لوگوهاش(اسباب بازي مورد علاقه اش) رو برداره همه رو منظم روي هم ميذاره مثلا اينجوري

اي اينكه شكلهاي شبيه هم رو ميذاره رو هم تا يه نظمي درست كنه

 

يا مثلا يه بار يه جعبه بيسكوئيت خريده بودم ديدم برداشته شكل هاي مثل هم رو چيده روي هم و طبقه بندي شون كرده

 

يا

يا مثلا همه ماشين هاش رو مياره و شكل هندسي درست ميكنه دايره مربع سه گوش

يا وقتي از بيرون مياد وسايل كيفش رو ميخواد خالي كنه اينجوري خالي ميكنه

 

البته گاهي اوقات هم جاي جديدي ميره وقتي برگشت اون مكان رو با لوگوهاش درست ميكنه

مثلا اين استخر كودك جام جم هست اونا هم سرسره هاش هستن

 

اينم خود برج جام جم

اينجا خودش داره از برجش عكس ميگيره

 

كه من حدس ميزنم تاثير مربي بسياررر قانون مند و منظمش باشه نغمه جون

توي پرانتز در مورد استخر بگم كه يه شب با باباش رفت استخر و اون شب تا صبح سرفه كرد من گفتم شايد سرما خورده فرداش ديدم به زور نفس ميكشه و هي ميگه دلم درد ميكنه ولي ابريزش بيني نداشت فقط و فقط سرفه بود خلاصه بردمش پيش دكترش و دكترش هم گفت سريع ببرش بيمارستان بستري اش كن اين آلرژي هست و كجا بوده گفتم استخر حدس زد به كلر حساسيت داده باشه و به ديسترس تنفسي دچار شده باشه خلاصه يكهفته بيمارستان بوديم خيلي سخت بود ولي كلي تجربه خوب پيدا كرديم خداروشكر يه چند عكس از بيمارستان ايشالا هيچ مادري اين روزا رو براي بچه اش نبينه

هر وقت حوله اش سر ميرفت ميرفتيم سر كتابخونه بخش و يه كتاب انتخاب ميكرد و مياورديم ميخونديم يا اينكه ميرفتيم از پرستار مدادرنگي ميگرفتيم و اميرپارسا نقاشي ميكشيد كه البته يكي از نقاشي هاش رو هم زدن روي برد تو راهروي بخش ايمونولوژي

يكي از اسباب بازي هايي كه بعد از برگشتن از بيمارستان خاله اش براش خريده بود ادم آهني خودمون يا همون ربات بود كه شكل عوض ميكنه يه روز نشست يه عالمه شكلاي جور وا جور تو صفحات دفتر نقاشي اش كشيد و بعد از من قيچي خواست و دورشون رو بريد و گفت اينا همه ربات هاي مختلف و جور واجور هستن و كلي وقت باهاشون بازي هاي تخيلي ميكرد

 

بعد از بيمارستان هم يكهفته 10 روزي خونه قرنطينه بوديم خيلي سخت بود سرگرم كردن اميرپارسا هر دومون حسابي خسته شديم بعد از يكهفته بابا ما رو برد رستوران ماهي خوران تا حال و هوامون عوض شه جاتون خالييي هيچ وقت با رفتن به رستوران اينقدررر خوشحال نشده بودم!!

 

بعد از اين داستانهافشن مامان رو برديم اصلاح كنيم كه اين شكلي اش كردن

 

يه بار باباش ماموريت رفته بود قزوين....وقتي برگشت يادش رفته بود براي اميرپارسا چيزي بخره ولي اونجا بهش يه كتاب به عنوان يادبود با كاغذ كادو كادوپيچ كرده بود و داده بودن وقتي رسيد خونه اميرپارسا با خوشحالي گفت واييي بابا اينو براي من خريدي؟ باباش هم گفت اره باباجون خلاصه بازش كرد ديدم كتابه عنوانش اينه سيماي نمايندگان قزوين!!!! حالا اميرپارسا فكر ميكنه اين كتاب درسي اشه هر بار كه من كتابام رو پهن ميكنم اونم ميره كتابش رو مياره و صفحه به صفحه ورق ميزنه داستان شكل هاش رو تعريف ميكنه و ميگه دارم درس ميخونم!

 

مامور مخفي حاكم بزرگ....

 

اين گلدون ميدونيد جربانش چيه؟ يه روز بهم گفت مامان چرا روي ميز كنار مبل گل ميزاري هميشه گفتم براي اينكه ميزمون خوشكل بشه از اون روز تا چشم باز ميكنم ميبينم اين گلدون روي ميز نيست و وقتي دنبالش ميگردم ميبينم گذاشته روي پاتختي اتاق خودش....خلاصه اين شده داستان براي ما هر وقت مهمون داريم من ميرم ميارم ميذارم روي ميز و اميرپارسا تو يه فرصت دوباره ميبره تو اتاق خودش ميگه بذار اتاق من خوشكل بشه حالا بايد يه گلدون خوب كه به اتاقش بياد براش بخرم ههههه

 

اولين برف زمستاني آذر ماه 91

 

اميرپارسا و مامان تو اين روزاي سرما دلگرمي رو براتون ارزو دارن دوستاي مهربون

 

پايان